تبليغاتX
متنهای خیالی

متنهای خیالی

فروشی

مدل ۶۷

قیمت : تو بگو

 

+ نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390 15:16 توسط سینا دهاز |


مگر ما چه داشتیم جز محبت هایمان برای هم

و اندکی بازی قایم باشک

حالا گیرم نسترن از ترس توی بغل من قایم میشد

مگه چه اهمیتی داشت

مگه ما چی داشتیم جز محبت و عشق خالصانه

حالا گیرم گاهی هم توی بغل هم شب و به روز میرسوندیم

چه وحشیانه بازی کودکانه ما رو گرفتن

چه ظالمانه ما رو از هم جدا کردن

 

((((((( خانم ها آقایون اینجا کلاس مختلطه ))))))))

                                                 si.dz

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389 17:37 توسط سینا دهاز |


 

این روزها خورشید که از آسمان رخت بر میبندد من نیز صندلی

چوبی را که هنوز گرم از تکیه توست بر

می دارم و به پنجره ای خیره می شوم که جز به سکوت تلخ کوچه

به هیچ راهی نگاهم را نمیدارد .

پشت پنجره ساعت ها خیره می مانم و به امید دوباره دیدنت تا سپیده اشک میریزم

و آنگاه که چشمانم از دیدنت نا امید می ماند به تخت کوچکم می روم .

اما چه کنم به تختم که می روم

تمام  جای من بوی تن تو را می دهد و من همچنان تا غروب با بوی تنت

ساعت ها را می شمارم و باز هم غروب از راه می رسد .

این روزها که نیستی هیچ صدایی از اتاقم نمی آید

این روزها حتی نقاشی های من هم بوی انتظار می دهند .... کی می آیی

به هر سوی خانه که مینگرم قاب اندام تو را می بینم و جز این به خدا سوگند که من کورم .

دل خوش به صدایت هر شب را به  روز و هر روز را به شبی دیگر میرسانم .

با دلی آکنده از غصه ها به عروسک کوچکت مینگرم ، انگار  که ق

سمتی از تن تو است ساعت ها در آغوشم میگیرمت و آرام بوی

خوش تو مرا به خواب می برد

با کابوسی تلخ از خواب بر می خیزم ، خدای من عروسک از دستم افتاد

 و زنگ ساعت باز هم به دلتنگی من طعنه می زند

غروبی دیگر در راه است و تو اندازه تمام بوسه ها ، تمام به

 آغوش کشیدن ها ، تمام عشق بازی ها از من دوری .

باز هم صندلی چوبیم را بر می دارم

این بار با چشمانی خیس تر از ابر باران به سوی پنجره می روم ، آرام

تن خسته ام را به صندلی تکیه می دهم گردنم که هنوز جای دستان

تو را دارد بالا می کشم و غبار شیشه را پاک می کنم

چشمانم را می گشایم و این رویا نیست ، خواب نیست

تو به کوچه ما آمده ای و من با دلی پر از عشق به قدم های مهربانت

می خندم و تو استوار از میان دیوارهای بسیار آغوشت را برایم باز

 می کنی و من عروسکت را به آغوش می کشم  و تو در سیاهی کوچه محو می شوی

اما می دانم روز دیدار نزدیک است

 

دل نوشته 332                 ۱/۱/۱۳۸۸                 si.dz

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 11:0 توسط سینا دهاز |


(( یا هو ))

 

نمی دانم باید از کدامین لحظه بنویسم

 

نمی دانم در نبودن های تو باید به کدامین خاطره دل خوش کنم

 

چند روزیست که هوای اتاق کوچکم سخت ابریست

 

چه کسی جز تو می تواند بغض باران مرا آرام کند ، در این روزهای دلتنگی

 

می دانم که دورم از دستان مهربانت ، و تو دوری از آغوش مهربانم

 

این روزها نگاه من به دور دست هایی خیره مانده که تو دیروز از آن گذشتی

 

می دانم فاصله من تا تو به اندازه تمام عشق بازی های کودکیست

 

کی می آیی

هر روز در کودکی ام گم می شوم تا به روزهای با تو برسم

 

چه دلتنگ توام

گاه که به دور دست های با تو بودن می اندیشم ، هر روز خود را

 

پر از امیدی میبینم که سال ها از من می گریخت .

 

این روزها سرشارم از حس خوب تو ، و دورم از تمام دلتنگی های بی تو

 

روزها را از پی هم میشمارم

 

یک روز ، دو روز ، سه روز .........

 

چقدر برای دیدار تو بی تابم ، نمی دانم اگر روزی بی تو سپری شود

 

من در کدامین کوچه بی کسی مهو می شوم .

 

تو را با تمام آنچه که از کودکی با خود به دوش می کشی دوست می دارم

 

(( این متن هم نیمه تمام رها میکنم شاید تو بیایی و خود تمامش کنی ))

س . د       ۱۵/۱/۱۳۸۸            

   

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 10:53 توسط سینا دهاز |


از استاد بزرگوارم ( احمد شاملو  ).

در اینجا چار زندان است

 

به هر زندان دو چندان نقب ، در هر نقب چندین حجره ، در هر

 

حجره چندین مرد در زنجیر

 

از این زنجیریان ، یک تن ، زنش را در تب تاریک بهتانی به

 

ضرب دشنه ای کشته است .

 

از این مردان ، یکی ، در ظهر تابستان سوزان ، نان فرزندان خود را

 

بر سر برزن ، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .

 

از اینان چند کس ، در خلوت یک روز باران ریز ، بر راه رباخواری نشسته اند

 

کسانی ، در سکوت کوچه ، از دیوار کوتاهی به روی بام جشته اند

 

کسانی ، نیم شب ، در گورهای تازه ، دندان طلای مردگان را می شکسته اند .

 

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

 

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

 

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .

 

در این جا چار زندان است

 

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین

 

حجره ، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .

 

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب

 

زنی در وحشت مرگ از جگر بر میکشد فریاد .

 

من اما در زنان چیزی نمیابم گر آن همزاد را روزی نیابم ، ناگهان ، خاموش

 

من اما در دل کهسار رویاهای خود ، جز انعکاس سرد آهنگ صبور

 

این علف های بیابانی که میرویند و میپوسند و میخشکند و

 

می ریزند ، با چیزی ندارم گوش .

 

مرا گر خود نبود این بند ، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان ،

 

می گذشتم از تراز خاک سرد پست .....

 

جرم این است !

 

جرم این است !

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386 21:56 توسط سینا دهاز |


جمله اي از درون نويسنده :

 

( آخ آخ آخ این متن واسه خودم یه شاهکار هست نه

 

از لحاظ ادبی . نه ، از لحاظ حسی که درونش هست ،

 

خیلی دلتنگ امام رضا بودم بعد تلوزیون هم فیلم شهیدارو

 

 گذاشت و مادرای گریونشون حسابی دیوونم کرد منم از

 

فرصت استفاده کردم صدای احمد شاملو آلبوم ( چیدن سپیده دم )

 

رو تا آخر بلند کردم و شروع کردم به نوشتن )

 

تقدیم به خواهری که هرگز در دنیای من جایگاهش تنزل

 

نخواهد داشت . یادگار روزهای مهربانی .... نیلوفر !!!

 

 

 

نمي دانم چشم به راه كدامين عابر از معبر سبز زندگي ام هستم

 

كه اينگونه بر طناب زندگي ام چنگ مي زنم .

 

نمي دانم به كجاي زندگي ام مهر سياهي زدم كه اينگونه دلتنگ خداحافظ رفيقم .

 

نمي دانم سكوي پرتاب من به ارش چرا در گذران شمارش معكوس اينقدر كند است .

 

من از فواصل دور به زمين آمدم با قلبي كه از پاكي در هواي دنياي آلوده شما

 

 آدمك ها خون بالا مي آورد اين روزها .

 

خون خود را بر زمين ميبينم نيست آشنايي نيست كه خون سرخم

 

 از زمين باز ستاند نيست آشنايي تا نگذارد زمين طعم شيرين وجود مرا بچشد .

 

خدايگان شما 

 

خدايگان نفرت ، پول ، مقام ، هوس خدايگان شما خدايگان درد ، زجر ، نفرت و

 

 خدايگان شهوت بوده اند .

 

من فراسوي اين سرا به دنبال دري چوبي ميگردم دري كه هر زاعر بر آن

 بوسه ميزند در اوج بي كسيش و بر آن در قطره اي اشك از درون وجودش ميچكاند .

 

(( چقدر دلم واسه امام رضا تنگ شده ))

 

من در اين سراي سرد و طاقت فرسا با مرگ خود نه ،،، بلكه با مرگ

 

 شمايان دست و پنجه نرم ميكنم .

 

من همه شوق وصال يار را در سر مي پرورانم و شمايان به عشق ديدن

 

 فرستاده شيطان به هر گذري پاي ميگذاريد .

 

قلب من سراسر درديست كه از بي كسي شمايان ميگيرم  .

 

درونم آتشيست كه تا عمق وجودم را ميسوزاند .

 

اي كاش من هم آن شهيد زنده اي بودم كه مادر بر پيشاني ام بوسه ميزد ....

 

 براي دلتنگي هاي قلب تنهاي خودم .

                                                                             ( si.d )

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386 21:56 توسط سینا دهاز |


جمله اي از درون نويسنده :

 

( گاهی که یاد پستی دنیای خودمون میفتم از خودم میپرسم

 

خدایا چطور با ما آدمها مدارا میکنی . بعد درون خودم

 

میگردم دنبال اینکه خدا چند بار به خاطر گناهانم باهام

قهر کرده نتیجشم میشه این متن )

 

اهورا كاش بر ميگشتي كاش ما را در ظلمات رها نميكردي .

 

كاش هنوز هم آفتاب را به من ميدادي كاش هنوز هم ما را دوست ميداشتي .

 

كاش آدمك هاي شهرمان لحظه اي بر مي خاستند كاش اندكي سخن ميگفتند .

 

كاش اهورا كاش دلتنگي هاي مرا مرهمي ميگذاشتي .

 

اين چه احساسيست درون من اين چه عشقيست اين چه شوريست

 

 بي تو من تنهاي تنهايم و اسير باور هاي سياه اين دنيايم .

 

اهورا بي تو جان ميدهم تا به تو باز گردم ، اهورا درخت زندگي ام

 

 سايه اش هر روز كوچك تر مي نمايد .

 

اين روزها كه ميگذرد اهورا خانه من هم رو به سياهي ميرود .

 

اهورا من گمشده ام من آواره شده ام اهورا فرصتي ده باز جويم خود را .

 

اهورا بي تو تنهايم باز گرد به من بنگر كه چگونه محتاج تو ام .

 

كاش اندكي انسانيت را پيشه ميكردم تا تو امروز كنارم مي ماندي .

 

اهورا پر زدن برايم سخت است چرا كه سراسر گناهم و سياهي .

 

اهورا از بستن بار ميترسم اما چه كنم دلتنگ ديدن توام  .

 

اهورا من فردا ،،، مردم ....

      

                     ( si.d )

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386 21:52 توسط سینا دهاز |


جمله اي از درون نويسنده :

 

( چقدر تلخ و گاهی چقدر شیرین وقتی یاد روزهای بچگی میفتم

 

 و اون دنیای بزرگی که واسه من همه چیزش قشنگ بود . امشب

 

 خیلی دلتنگ روزای بچگی بودم خیلی دلتنگ بازی کردم با اون

 

 دخترای همسایمون بودم ، یاسمن ، زهرا ، الهه ، علی ، حسن

 

خودم چقدر پاک و معصوم بودیم حالا هر کدوم یه گوشه این دنیاییم

 

 و بی خبریم از هم ، کاش بر میگشتیم به اون زمان . )

 

چشم هايم را باز ميكنم به اطرافم مينگرم هيچ اثري از من باقي نمانده

 

 آنچنان در دنياي سياه آدمك ها اسير گشتم كه ديگر حتي اثري از روح پاكم نيست .

 

نميدانم چگونه بايد از اين فضا بگذرم .

 

دلتنگ آزادگي هاي روزهاي بچه گي ام ، دلتنگ قهر و آشتي هاي شيرين كودكي ام .

 

چقدر دور شده ام از روزهاي زيباي خود ، چقدر دور شده ام ازیاسمن و رز .

 

دوست دارم دوباره بازگردم دوست دارم تا دوباره مرا دريابي

و در آغوش خود پناهم دهي .

 

در اين فضاي ماتم زده من هيچ چيز با ارزشي را نجستم جز روزهاي با تو بودن .

 

كاش دلتنگي هايم را مرهمي بود يا كه حتي دستان پر

 

مهري نوازش ميكرد گونه هاي خيسم را .

 

شب گذشته چقدر بي كس بودم ، چقدر سخت است گذشتن

 

 از ميان آدميام هوس باز ، با قلبي كه از عشق آكنده است .

 

چقدر سخت است اسير هوس هاي درون شدن هنگامي كه تو را در كنارم نميبينم .

 

من از اين زندگي پيچيده آموختم تا نرم باشم آموختم كه چگونه حركت بايد كرد .

 

اين روزها كه ميگذرد هر لحظه بيشتر به نبودن تو پي ميبرم

 

 و ميدانم كه براي باز گشت تو حتي ساعت ها هم مرا ياري نميدهند .

 

اين روزها كه نيستي ساعت خانه ام تندتر و زجر آور تر ميگذرد .

 

اين روزها قلب من آرام آرام رو به خاموشي ميرود .

 

كاش مي توانستم اندكي تو را ببينم كاش ميشد كه اي كاش هاي

 

 من همه به حقيقت ميپيوست .

 

كوچه هاي تاريك شهر ما همه روزي روشن بود و ياد دارم كه

 

خواهرانم و برادرانم چگونه در روشنايي كوچه بازي ، قايم باشك ، بر پا ميكردند .

 

كاش برميگشتم به كودكي كاش ميتوانستم برگردم و از نو خود را مهيا كنم .

 

كاش برميگشتم آنگاه ميتوانستم تو را نيز از نو دريابم و هرگز از خود دورت نكنم .

 

اين روزها كوچه هاي شهر ما نيز خالي از سكنه است ، گويي

 تمام انسان ها از اين سرا بار بسته اند .

 

نميدانم كه بايد چگونه در ظلمات اين شب ها قدم بر دارم زماني كه سوسوي نوري نيست .

 

كاش مي توانستم خود را رها سازم از اين دنياي بلا .

 

كاش اندكي دوستان من مرا ياري ميدادند .

 

(( كاش ميتوانستم برايت اندكي از درونم بگويم .

 

آنچه به تمامي در ميابم عشقيست كه آرزوي همگان است .

 

آنچه به تمامي در ميابم آرزوي با هم بودن است .

 

از جنگ براي آنكه فقط جاني به در برم احساس اندكي دارم  ))

 

مرا ديگر ميان اين سياهي  نميابي چرا كه من نيز رنگ

 

 سياهي به خود گرفته ام .

 

اهوراي بزرگ چقدر دلتنگ رفتنم .

 

اهورا كاش دنيا را اينسان نمي افريدي  .

 

اهورا كاش من ، خواهرانم و برادرانم را به زمين فرا نمي خواندي .           

        

                     ( si.d )

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386 21:51 توسط سینا دهاز |


جمله اي از درون نويسنده :

 

(امشب توی بازار قدم میزنم ساعت 1 صبح هست  البته

 

منظورم خیابوناست صحنه های خیلی درد آوری دیدم صحنه هایی

 

 از پستی و شهوت رانی انسان ها . یه پسره دیدم که با موتورش

 

 رد شد و برگشت با سرعت با کمربندش زد توی شکم یه دختره

 

 که با داداشش جلوی در خونه ایستاده بودن . خیلی عجیب بود واسم .

 

 الان روی یه نیمکت توی پارک لاله نشستم و دارم واستون مینویسم

 

  البته واسه قلب خودم و خدا جونم )  

در اين دنياي سراسر درد به دنبال شاه راهي ميگردم كه

 

مرا از هر گناهي دور نگاه دارد و مرا رو به ارش ببرد .

 

سكوتي كه  در اين دنيا گريبانگير من بوده به من آموخت تا

 

سكوت سرد و مرگبار آدمك هاي اين دنيا را به سادگي بخوانم .

 

من از راه هاي دور و پر از خار خسته ام .

 

من از جاده هاي بي سرانجام خسته ام .

 

من از راه هاي بي عابر اين حوالي خسته ام .

 

من از رهبران بي ايمان اين حوالي ، من از ديدن

 

 دخترك هاي زيبا خسته ام .

 

من از تقلاي تلخ پسرهاي شهرمان براي يافتن آينده شان

 

 در چهره دختران خسته ام .

 

من از روح رو به خاموشي رفته آزادي خسته ام .

 

اينجا حتي انسان ها هم رو به تباهي رفته اند .

 

زمان آن رسيده كه براي يافتن عشقي الهي به شاه راه هاي

 

 بي كسي پا نهاد و به سلامت و با دستاني پر از عشق از

 

 بي كسي هاي درونمان بگذريم .

 

من از سخن گفتن براي خود بسيار خسته ام . من از دل دادن

 

 براي گذراندن احتياج سخت بي زارم .

 

اي كسي كه قلبت را گم كرده اي ،،،،‌صدايي مي آيد

صدايي كه تو را به تو باز مي گرداند .

 

صداي آشناييست خود را به او بسپار او تنها عاشقيست

 

 كه بر سرزمين وسيع هوس هاي تو مانده او تنها كسيست

 

 كه براي تو آمده است قلبت را به او بسپار او را نگاه كن

 

 كه چه زيباست چشم هايت را ببند زيبايي او درون مردمك هاي

 

 چشمان سياهت جايي ندارد .

 

چشم هايت را ببند و او را نزاره كن تا حضور پاكش ببيني .

 

من از دردي كه درون آدمك هاي اين دنياست خسته ام به

 

 دنبال راهي هستم راهي كه مرا باز هم به تو بر ميگرداند اي آزادي .

 

چقدر دلتنگ رفتن هستم .

 

من آن كودك ديروز تو هستم اي مادر بي كس امروز .

 

من آن مرد كوچك تو بودم اي خواهر يتيمم .

 

مرا در خود شكستي مرد را از من گرفتي مرا كوچك رها

 

 كردي چرا كه در اين دنيا دل به هوس هاي درونت دادي و

 

 گرفتار پستي آدمك هايي شدي كه مرا با آن ها كاري نيست .

 

اين سرابي كه در آن ميراني نقطه پايان تو است .

 

دست هايت را به من بده من آمده ام .

 

براي تو براي بازيافتن تو .

 

 قلبت را به من بده نفس هايم درون وجودت ارضا ميشوند .

صدايم كن صداي تو ترانه پرواز من است .

 

 درونم آتشيست كه وجود تو آرامش ميكند درونم

 

نغمه ايست كه بودنت احساسش ميدهد .

 

 ( si.d )              

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386 21:50 توسط سینا دهاز |


جمله اي از درون نويسنده :

 

((من هميشه دنبال اين بودم كه آدمك هاي دنياي ما انسانيت را براي

 

 لحظه اي بچشند تا بدانند انسان بودن چقدر زيباست ، من همه عمر

 

 سكوت كردم تا بتوانم دردهاي شما را بگيرم و بياموزم كه منشا درد

 

 چيست تا به درد مبتلا نشوم ، من همه عمر را دلتنگ وصال بودم و خواهم بود

 

 دلتنگ خدايي بودم كه مرا اينگونه آفريد ، كاش فواصل بينابين ما

 

 براي لحظه اي برداشته ميشد تا به ياد آوري اي دختر آزاده كه من

 

برادري بودم به مانند برادران هوس باز از خود رانده شده اطرافت ،

 

 برادراني كه اين روزها به خواهران خود هم رهم نخواهند كرد

 

تا به یاد آوری ای برادر که ما همان نگهبانان گل های بهشت بودیم  

 

من همه درد خود را به كاغذ مياورم چه زشت چه زيبا اي كسي كه

 

مي خواني خدای من خداییست بینا خداییست توانا چرا که جسم را

 

به روح و روح را به من داده است .))

 

 

چقدر خسته ام از فواصل دوري كه بين ماست .

 

چقدر خسته ام از نفس هاي عميق اما سرد تو .

 

از پنجره نگاه من تا پنجره نگاه تو هزاران فرسخ راه را (( بايد)) هموار كرد  .

 

چقدر دوست دارم كه برگردي .

 

چقدر دلتگ دلتنگي هاي تو ام .

 

چقدر دوري .

 

چقدر تنهايم .

 

من از تو مي خوانم باز گرد كه تنهايم .

 

بي تو جان ميدهم نگذار همدم بي كسي هايم روح مردگان

 

زمان باشند كه من بي تو تنهايم .

 

بيا من بي تو تنهايم .

 

صدايم را پاسخ ده به راستي صدايم از اعماق مي آيد من

 

گرفتار وجود هوس هايي هستم كه مرا از تو دور ساخته است .

 

دستم را بگير من به دنبال تو مي آيم .

 

هنوز هم درونم تو را ميخواند .

 

من از تو مي خوانم برگرد تو را اندازه تمام كساني كه دوست نمي دارم دوست ميدارم .

 

سوسوي نوري درون ظلمات شب هاي من پيداست .

 

ميدانم ...... در راهي ، نزديكي ، راه هاي بي كسي را

 

هموار ميكني ، ميدانم راه آمدن را خوب ميداني ، براي ورودت

 

 نيلوفر ها را خيس كرده ام ، رز هاي باغچه را آب ميدهم ، و

 

نگاهي به در خانه مي اندازم كه كي خواهم توانست در

 

آن چهارچوب ، قاب اندام تو را ببينم .

 

شقايق هاي بركه از نو خندان شده اند چرا كه عكس آمدنت

 

را درون سياهي گنگ چشمان من خوانده اند .

 

(( پروردگارا امشب چرا اينقدر درونم طوفانيست ))

 

گاه آرزو ميكنم زورقي باشم براي تو ، تا بدان جا برمت كه

 

 مي خواهي ، زورقي توانا به باري كه بر دوش داري ، زورقي

 

 كه هيچ گاه واجگون نشود به هر اندازه كه نا آرام باشي

 

 يا درياي زندگي ات نا متلاطم باشد .

 

ميدانم ...... حالا ديگر ميدانم كه تو پشت چهارچوب قلب

 

 من ايستاده اي و با دلهره منتظري تا من نيز خود را باز يابم

 

 و آنگاه درون قلب من وارد شوي و دنيايت را با دنياي من قسمت كني .

 

حالا خوب ميدانم كه سالهاست كه من دنبال تو ميگشتم اما

 

 ميان اين همه هوس تو را و قلبم را فراموش كردم .

 

حالا ديگر وقت لايروبيست وقت گردگيري خانه هميشگي

 

 تو است وقت آن است كه قلبم را براي بودن فقط تو ، مهيا كنم .

 

وقت آن رسيده تا مرا ، اين من خسته ، رها سازد تا از تو سرشار شوم .

 

وقت آن است كه قلبم را به روي تو كه همه پاكي هستي كه

 

همه عشق هستي همه روح ناب زندگي هستي باز كنم .

 

وقت آن است كه من پرواز را بياموزم .

 

اي دختر زيبا اي مهربان امروز قلبم را فقط به تو سپرده ام

 

 تا فرداها نيز قلب من قلب ما شود .

اي مهربان به من بياموز تو را دوست بدارم به مني كه در

 

 بيراهه ها گم شده ام ياد بده چگونه مسير ياب قهاري چون تو شوم .

 

اي زيبا براي من كه از من گريزانند همه ، به من ياد بده

 

دوستت داشته باشم به من بياموز كه تو عشق مني .

 

از من روي بر نگردان من همه شوق وصال در سر دارم من همه عشق تو در دل دارم .

 

من براي يافتن تو به بودنت محتاجم ، مرا رها نكن تا نفس دارم مي مانم .

 

من به آموزگاري مانند تو محتاجم به من بياموز كه چگونه

 

 همچون تو كه از مني من نيز از تو باشم .

 

من اينجا هر غروب نزاره گر آسماني هستم كه تو از آن برايم خواهي گفت .

 

اي دير يافته من ، برايت فرشي از دل برايت خانه اي از

 

 عشق برايت صندلي از مهر برايت تختي از احساس برايت

 

 شب هايي از مخمل سرخ دل برايت روزهايي از جنس حرير خواهم ساخت .

 

بيا كنار من بمان تا ابد تا هميشه من براي يافتنت هزاران

 

 بار زنداني هوس شده ام .

 

اي دير يافته من ، اكنون كه تو را بدست آورده ام مرا از

 

هر وسوسه اي برهان مرا اميد بده كه قلب من سراسر درديست كه از نا رفيقان دارم .

 

به من بياموز كه خدا تو را به من داده .

 

دستانم را بگير كه انگشتان من سراسر شوق لمس تو را دارند .

 

مي خواهم خدا را به مهماني قلبمان دعوت كنم نترس

براي پذيرايي او نيازي به هيچ نيست .

 

چرا كه خانه ((((( ما )))))) خانه ايست همه از عشق و احساس و عقل .

 

خداي را هر شب به جشن ما ، دعوت خواهم كرد تا خداي

 

 نيز ما را به جشن خود دعوت كند .

 

مهربانم كاش بتوانم جاي جمله دوستت دارم جمله اي نو بيابم

 

 تا بتوانم تمام وجود خود را زماني كه آكنده از عشق توام نمايش دهم  .

 

تو را به اندازه تمام آن هايي كه دوست نميدارم دوست ميدارم .

 

تو را بخاطر عطر نان دوست ميدارم .

 

تو را بخاطر روزهاي باراني دوست ميدارم .

 

تو را بخاطر وجود پاكت دوست ميدارم .

 

پشت ديوار خانه ما

 

                        خدا هست

 

                           زندگي هست

 

                                   عشق هست .                          

                    ( si.d )

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386 21:48 توسط سینا دهاز |


X

Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

90/05/01 - 90/05/31

89/12/01 - 89/12/29

88/01/01 - 88/01/31

86/08/01 - 86/08/30




قالب های فوق جدید
LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه


Amar


تعداد بازديدها: